Holy Presence

9th October, 2019

Emmanuel Church of England, London, United Kingdom

Mojan Mozaffari

Holy Presence

 

Three weeks left to the London presentation, I am in a phone conversation with Dr Fatemeh Takht Keshian. Our talk is about sending works that had been displayed at the UCI showing and the book which has been published by Mehri Publications. During the conversation a message of condolences suddenly appears on my phone’s screen. My eyes go rolling to black. Surroundings feel heavy. I ask Fatemeh if I can call her later. I call my friend who had messaged me. Do I understand this correctly? The message of condolence is about my mother. A loud cry leaves my throat and becomes repeated screams. I cannot control myself. I remember having this kind of experience perhaps once before, during birth of my son. But in the previous experience it was for the dearest person in my life, and now for the flight of the angel of my life. It’s hard to believe. I am driving like a mad woman and screaming. Fatemeh is calling repeatedly. Finally I answer….

She asks that I stop the car some place. She is trying to calm me down. I am indebted to her. I don’t have the strength. Tomorrow and the next day I am staggering between life and death. 

Eleven years had been passed without her and away from her. All my childhood memories up to the trip that led to the eleven-year separation come to life before my eyes. Her trembling voice, asking “When will you return love,” echoes in my ears, then a wind gust, and I am trembling. I am a drop of water in a whirlwind. Finally, I come to; the hope of seeing my son rekindles my life. I pick up the phone and call Fatemeh. The topic of the show has changed. “What are you saying?” she says, unbelievingly. I repeat my sentence. The topic of the show has changed.

The topic, is Holy Presence. I want the work to be about Holy Mary, and the show must be presented in a church. She pauses a bit then says, “Let me contact the publisher. Have considered the problem of time?” Yes, I say. Don’t worry about the art part. Please provide me with the space that I need. Then Mehri Publishers and Siesta Arts try to bring to life an art presentation that the totality of its execution and its space have changed.

The paintings take form as my tears are rolling down with Schubert’s Ave Maria. The sound of mother’s bracelets clacking and her morning singsongs intermix with the peaks and valleys of the music, and a new song takes form. Paintings are ready. I pack and a kind friend accompanies me to the airport. I am crying the whole duration of the trip from Los Angeles to London. Fatemeh is at the airport welcoming me. I am amazed at such sense of responsibility and so much love.

The next day we go together to Emmanuel Church. She has spent a great deal of effort to make the presentation at this church possible: the easels and all other necessary things, reception materials, flowers, candles. Even my mother’s picture which I had emailed her is on display in a beautiful frame.

In the afternoon of October 9, 2019, all painting sit on the easels. In the small altar near the door I light my candles. I see in my mind my mother entering with boxes of sweets. With her usual smile she says calmly, “Hope you’re not tired, my daughter.” Tears cover my face.  

 

With thanks to Mehri Publishers, Siesta Arts (Mr. Hadi Khojinian and Madam Dr Fatemeh Takht Keshian.   

(Translated by Khosrow Tadayon)

حضور مقدس

 

سه هفته به نمایشگاه لندن مانده و من در حال گفت‌وگو تلفنی با خانم دکتر فاطمه تخت‌کشیان هستم .صحبت‌ها پیرامون ارسال آثاری است که در دانشگاه یوسی‌آی به نمایش در‌آمده و کتابی که توسط نشر مهری به چاپ رسیده است. در میانه گفت‌وگو ناگهان پیام تسلیتی روی صفحه‌ی تلفنم آمد!؟ چشمانم سیاهی می‌رود، فضا سنگین است! از فاطمه خواهش می‌کنم در زمان دیگری تماس بگیرم، به دوست پیام‌دهنده زنگ می‌زنم، آیا درست می‌شنوم! پیام تسلیت درباره مادرم است .

فریادی ناخواسته از گلویم خارج می‌شود و بعد تبدیل به جیغ‌های پیاپی نمی‌توانم خودم را کنترل کنم!؟ شاید تجربه‌ای این چنین را فقط یک‌بار به یاد می‌آورم  زمان تولد پسرم اما در تجربه پیشین با تولد عزیزترین فرد زندگی‌ام همراه بود و در دیگری با پرواز فرشته زندگی‌ام باورش سخت است. مثل دیوانه‌ها رانندگی می‌کنم و جیغ می‌زنم ! فاطمه به تکرار زنگ می‌زند! در نهایت پاسخ می‌دهم...

خواهش می‌کند ماشین را در نقطه‌ای متوقف کنم. سعی در آرام کردن من دارد، شرمنده‌اش می‌شوم، توانایی آن را ندارم! فردا و پس‌فردا میانه‌ی مرگ و زندگی دست‌وپا می‌زنم.

یازده سال دور از او و بدون او سپری شده بود . تمام خاطرات از کودکی تا سفری که به دوری یازده ساله انجامید مقابل چشمانم جان می‌گیرند. صدای لرزانش که می‌پرسید مادر کی می‌آیی؟ در گوشم می‌پیچد و بعد تند بادی می‌شود، می‌لرزم !در تکابی نشسته‌ام که در گرداب می‌چرخد و بالاخره به خود می‌آیم عشق به دیدار پسرم نور زندگی را برمی‌گرداند.

گوشی را برمی‌دارم و به فاطمه زنگ می‌زنم! موضوع نقاشی تغییر کرده! و او با ناباوری می‌گوید: «چی گفتین؟» جمله‌ام را تکرار می‌کنم. موضوع نمایشگاه تغییر کرده !

موضوع، حضور مقدس است. من می‌خواهم درباره حضرت مریم کار کنم و نمایشگاه باید در کلیسا برگزار شود! اندکی تامل می‌کند و بعد می‌گوید: «اجازه بدید با ناشر تماس بگیرم، شما به مسئله زمان توجه کرده‌ای؟» می‌گویم: بله! بخش هنری‌اش رو نگران نباشید خواهش می‌کنم فضایی رو که من احتیاج دارم برام آماده کنید.

و بعد نشر مهری و سیستا آرتز تلاش می‌کنند تا نمایشگاهی را که کلیت اجرایی و هم فضای ارائه آن تغییر کرده را به‌وجود آورند .

درحالی‌که اشک می‌ریزم با نوای آوه ماریای شوبرت تابلوها شکل می‌گیرند. صدای جرینگ جرینگ النگوهای مادر با نغمه‌های صبحگاهی‌اش با کش‌و‌قوس‌های موسیقی در هم می‌آمیزد و نوایی تازه جان می‌گیرد .تابلوها آماده می‌شود چمدان‌هایم را می‌بندم. دوستی مهربان در رسیدن به فرودگاه همراهم می‌شود. تمام مسیر از لس‌آنجلس تا لندن را اشک می‌ریزم. در فرودگاه فاطمه حضور دارد به استقبالم می‌آید از این همه مهر و مسئولیت‌پذیری در شگفتم. 

روز بعد با هم به کلیسای امانوئل (Emmanuel Church) می‌رویم. کلیسایی که او با تلاش بسیار امکان برگزاری نمایشگاه را فراهم کرده و بعد سه‌پایه‌ها و... تمام چیزهایی که لازم است .وسایل پذیرایی‌، گل، شمع و حتی عکس مادرم که برایش ایمیل کرده‌ام در قاب زیبایی خودنمایی می‌کند.

بعد از ظهر روز چهارشنبه نهم اکتبر ۲۰۱۹ تمام تابلوها روی سه‌پایه‌ها می‌نشینند. در محراب کوچک نزدیک در، شمع‌هایم را روشن می‌کنم. در ذهنم مادرم را می‌بینم با جعبه‌ای شیرینی وارد می‌شود، لبخند همیشگی‌اش روی لبانش نقش بسته، آرام می‌گوید: «خسته نباشی دخترم!» سریر اشک صورتم را می‌پوشاند.

 

با تشکر از نشر مهری، سیستا آرتز (آقای هادی خوجینیان و خانم دکتر فاطمه تخت‌کشیان)

Contact

London, United Kingdom

info@cistaarts.com

Tel: (+44)7534465517

sign up for our newsletter

 

our partners
  • Black Facebook Icon
  • Black Instagram Icon
  • Black YouTube Icon

© 2018-2020 by Cista Arts Ltd. Registered number: 11610002 England. All rights reserved.